دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

دینا جونم

ماجراهای دینا و امیرعلی

قصه از اونجایی شروع میشه که وقتی دینای ٢٦ ماهه و امیرعلی ١١ ماهه (پسر دایی دینا) با هم یه جا باشن  وای به حال صاحبخونه.یعنی خونه رو میترکونن.امیرعلی چهار دست و پا میوفته دنبال دینا و با هم شیطونی میکنن.جمعه هفته پیش خونه مامان جون بودیم که این دوتا وروجک خونه رو گذاشته بودن رو سرشون. وقتی دیدیم نمیشه کنترلشون کرد هر کدومو تو یه اتاق خوابوندیم امیر علی زودتر از دینا بیدار شد و اومد سروقت دینا و میخواست بیدارش کنه که نذاشتیم. اینم یه سری عکس از این دوتا وروجک..... ...
24 دی 1392

یلدای 92

دینا جونم امسالم مثل سالهای پیش شب یلدارو خونه آنا بودیم.شب خیلی خوبی بود و به هممون خوش گذشت. صبح که از خواب پاشدی بهت گفتم امشب شب یلداست میریم خونه آنا.تو ذوق کردی و یک ساعت نگذشته بود که گیر دادی آماده شیم بریم هر چی بهت گفتم باید صبر کنیم بابا بیاد ناهار بخوریم تو بخوابی تا شب بشه بعد بریم قبول نکردی منم مجبور شدم لباساتو بپوشونم تا یه کمی خیالت راحت بشه.ولی تا عصر حتی کفشتم از پات در نیاوردی. خلاصه شب رفتیم و تو از خوشحالی سر از پا نمیشناختی هر کی میومد خونه میگفتی شب اَلدا مبالک.... اینم هندونه شب یلدامون... هماهنگی رو دارین.... اینم فردین کوچولو(پسر عموی دینا).....
3 دی 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دینا جونم می باشد